بوی غربت میدهند روزهای من

بوی غربت میدهند روزهای من

بوی لحظاتم ا ،حال واحوال دلم

خانه امید من،بوی غربت میدهد

وهوای خانه ام سمی شده

هرچه داشتم هرچه بافتم هرچه ساختم

یک شب ناگاه همه پنبه شدند

گوئی دنیا وسقف اسمان برسر م هوار گشت

چرخ گیتی انقدر چراخاند مرا


چرخاند وچرخاند ....

هستیم بر باد رفت،عاقبت در سرنوشت

اشک واه وحسرت دیدار او

غرق غم ،اندوه ودرد ،سوختن ،محکوم

شدم،او که رفت ،باچشم خویش دیدم

که جانم میرود...اری،،،جانم میرود...

گر نویسم انچه باید زهجران وفراقش

مثنوی هفتاد من کاغذ شود

مریم مرادی

اگر اب را از ماهی بگیرند

اگر اب را از ماهی بگیرند

اگر هوا را زگلبرگ سرخ عاشق دریغش کنند
اگر کویر تشنه را تشنه تر بگذارند

اگر باران را از اقاقیا منعش کنند

اگر جفت مرغ عشق را بگیرند از اوچه خواهد شد

ماهی میمیرد...

گلبرگ پژمرده می شود..
.
وکویر سینه چاک چاک می کند...

واقاقیا هم طراوتی ندارد ...

مرغ عشق نیز میمیرد...

ای همه هستی من

مونس ودلبستگیم...

تا ابدیت بودن ،تا بقای خاک

تا بر پائی طبیعت پروردگار با من بمان

بامن بمان.....


مریم مرادی