چندی ست که دیگرشعرنمی گویم؛

چندی ست که دیگرشعرنمی گویم؛

روزها با چشمی تنگ
نبرد زمین وآسمان می نگرم

و شب ها
در کویری ناشناس
محو ستـارگان؛


بربامی هم سطح زمین
کلبه ای ساخته ام
و چاه آبی لبریز از خون دل تاریخ!!

و باغچه ای از مِهر گیاه
که داس ها در آن مدفون اند؛
ََُِ
روزگارم می گذرد ....

قوتم اشکی ست برلبانم
و خوابم ندیدن ، نشنیدن

نفس می کشم به اندازه ی سهم یک شب بو
و قدم می گذارم آرام
تا نلرزد مزارم !

و هرروز
در جهانی خالی از جاذبه
به قطبی دلبسته ام

که روزی
آستانش
محورم باشد !

فرزانه مظلومی