پر است شهر

پر است شهر
از سکوت تلخ
ظلم ضحاک
و کاوه آهنگر
با گل سرخ
بشکافد
پیله ی ظلم
و برف خوشبختی
مرهم زخم ویران


صبا جدکاره

چشمان بارانی

چشمان بارانی
به یاد تو
انداخت دلم مرا
وعرق
در سیل دلتنگی
می دانی چرا ؟
وقتی بودی
اجازه
به بارش
ابر چشمانم را
نمی دادی


صبا جدکاره

طلوع کرد در قلب انسان خورشید عشق

طلوع کرد
در قلب انسان خورشید عشق
بر روحش تا باند
نور محبت
نابود کرد
سایه تنفر
و اورا
عاشق تر کرد
از آنچه که بود


صبا جدکاره

گرفتارم

گرفتارم
در میان خاموشی
می ترسم
کمک می طلبم
از زمین
اما
او خود
گرفتار
همچون من
و آسمان هم
گویی نمی شنود
صدای مرا


صبا جدکاره

شعر هایم را درد می نویسد

شعر هایم را
درد می نویسد
نامم را
رنج صدا می کند
خاطراتم را
دلتنگی می گوید
وتنفرم را
عشق بازگو می کند


صبا جدکاره

به رویم گشوده شد

به رویم گشوده شد
پنجره عشق
به صورتم خورد
نسیم ملایم محبت
و مرا
عاشق کرد


صبا جدکاره

طلوع کرد

طلوع کرد
در قلب انسان خورشید عشق
بر روحش تا باند
نور محبت
نابود کرد
سایه تنفر
و اورا
عاشق تر کرد
از آنچه که بود

صبا جدکاره

از عشق تو

از عشق تو
سرشارم
حال و هوای دیگری
دارم
نام زیبای تو همیشه
بر لبان عاشق من جاری است

و چهره ی معصوم تو
در ذهنم پرسه می زند

صبا جدکاره

در کوچه عشق

در کوچه عشق
دیدمت
آخر آن کوچه
ایستگاه وصال بود
اما
توانستی
باران دلتنگی
را تحمل کنی
و مسرورم
از اینکه
در ایستگاه وصال
دیدمت


صبا جدکاره

در خانه ی عشق

در خانه ی عشق
جز دلتنگی و
چشم انتظاری
خبری نبود
ومن
جز باران اشک
کاری نمی کردم

افسوس
که چنین کردم
افسوس

صبا جدکاره