آن چیست که با من یکیست؟

آن چیست که با من یکیست؟
و من هنوز ندانستم
که او در من و من در اوست

گاهی فکر میکنم:
"وای که شاید هرگز نخواهم دانست،"

چه فریب غمگینی!
در هزارتوی همواره فکر

شاید بجای جستجو دیواری را فروریزم
پنجره زخمهای ناگزیر را باز بگذارم
و افسار را به باد بسپارم

به صداهای بی واژه گوش کنم
و دم نزنم

و بدانم
اگر زمین آبی و آسمان سبز بود
من وارونه نبودم

باور کنم که حقیقت یکیست

حقیقتی زیادی روشن
برای چشمان بی سلاح من مسافر
حقیقتی که چون یک نفس،
یک باد،
یک شبح،
یک سایه
با یک نگاه از گوشه چشم
زیرکانه در امتداد هویتم محو میشود


باید چشمانم را بشویم
و تا طلوع عشق
در تاریکی بنشینم
و به دوردستها خیره شوم

رامین اسدی