ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
شب است
و ماه در آسمان
دوباره جلوه می کند
ستاره ای ز دورها
به من اشاره می کند
سکوت می برد مرا
زمین نظاره می کند
شمیم عطر یاس ها
مرا روانه می کند
خیال و وهم تازه ای
مرا احاطه می کند
به شوق می رسد دلم
به شور کرانه می کند
به رقص می رسد زبان
طرب ترانه می کند
چه حس شاد وافری
عجب کنایه می کند
حقیقتی است لحظه ها
چونان فسانه می کند
بیژن سقائیان
باز آمده ای وهم
سراغم چه کنی
مگرت نگفته بودم
که دچارم نکنی
بنشانده ای تو یاری
سر راهم چه کنی ؟
ز کسی خبر ندارم
که تو کاری بکنی
بیژن سقائیان
دوستت دارم را ننویس
روی یک شیشه ی خیس شده
از مه سرد
دوستت دارم را ننویس
روی برگ برگ درخت
دوستت دارم را ننویس
روی هر دیواری
که پر از نوشته تکراری ست
دوستت دارم را فریاد نزن
دوستت دارم
راز یک مرد در شبی طوفانی ست
دوستت دارم زمزمه ای طولانی ست
بیژن سقائیان