و جهان تنها یک نیایش است که بمانی

صبح
از خوابِ واژه‌های تو می‌زاید

باد که می‌گذرد
برگی می‌خواند آواز تو را
چشم‌هایت آستانه یِ نورند
در کفِ هر نگاهت
گل‌آبیِ دیدار می‌شکفَد

برخیز
که دست‌های من
سبزِ بی‌کرانِ رویش‌اند
تا تو را بنشانم
بر لبِ طلوع
ای آینه ی رؤیاها
من تشنه ی
جرعه‌ای از نگاهِ افسونگرَت

دوستت دارم
گفتم و واژه
در هوای اتاق رقصید
مانند پر‌های قو
مانند برگ‌های خیسِ شعر
تو خودْ غزلی
که با هر سطرت
آسمان به زمین نزدیک‌تر می‌شود
و من
پشتِ پنجره‌های سپیدِ این شعر
مسخِ نگاهِ سبزَت می‌مانم
رودها از نوازشِ تو می‌سرایند
و جهان
تنها یک نیایش است
که بمانی

حسین گودرزی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد