روزگارِ بی‌صفت جز زخمِ دل کاری نداشت

روزگارِ بی‌صفت جز زخمِ دل کاری نداشت
جز قلم، قلب شکسته هیچ تیماری نداشت

با سکوت از سردی ایام می‌گویم سخن
عمر من جز لحظه‌های خسته، بازاری نداشت

دل ز آوارِ سکوتِ زندگی خاموش گشت
نور شادی ها به جان شوق پدیداری نداشت

مهره‌ی سرگشته ی شطرنج دنیا شد دلم
این جهان در بازی اش غیر از غم آثاری نداشت

آن قدر با تلخی زهر آشنا شد کام من
این دل ویرانه دیگر میل اقراری نداشت

برکنارم کن ز جمع از این هیاهو خسته‌ام
حاصل مهر رفیقان جز ریاکاری نداشت

سایه‌ی شب بر دل من بار غم راجا گذاشت
غربتم بسیار و دل جز غصه ها یاری نداشت

اشکِ من در شوقِ دیدارِ تو چون سیلاب ریخت
چشمه ی چشمم به جز این اشک غمخواری نداشت

می‌روم مثل فروغ از ازدحام ناکسان
مثل زارع این جهان حتی هواداری نداشت


سمیه مهرجوئی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد