می‌گویند منتظر بمان،

می‌گویند منتظر بمان،
چه انتظاری بابا جان؟
هیچ می‌دانی؟
انتظار، زخمی‌ست بی‌پایان
بر سینه‌ای که هزار بار شکسته است.

ندیدنِ یار،
مثل خوابیدن در گوری بی‌صداست
که هر لحظه در آن زنده‌تر می‌شوی
فریاد می‌کشی؛
اما هیچ‌کس نمی‌شنود،
نه خاک، نه آسمان.

هیچ می‌دانی؟
این جاده‌های خسته برای چه سوگواری می‌کنند؟
نه صدای گام‌های یار
نه نوری سوسوزن از دوردست،
فقط سوت بادی که
پرده‌ی خیال را در هم می‌شکند.

یار
چون خاطره‌ای ازلی
در میان حجم سکوتِ زمان
حرکت می‌کند،
و تو،
سرگردان در سراب نگاه‌های کهنه
قدم می‌زنی،
نه به دیروز می‌رسی،
نه به فردا.

ندیدن یار،
فراموش کردن صدای خود است،
در میان آینه‌هایی که هزار چهره دارند
ولی هیچ‌کدام شبیه او نیستند.

می‌گویند منتظر بمان،
اما انتظار چیست
وقتی حتی بوی یار
از خطوط خاطرات هم محو شده؟
وقتی گل‌های شب
بر سینه‌ی سرد زمین
پژمرده‌اند.

یک لحظه،
فقط یک لحظه
صدای او کافی بود.
یک نگاهش،
حتی در دورترین ستاره،
می‌توانست جهان را
از نو زنده کند.

اما ندیدن یار،
نه مرگ است،
نه زندگی.
حقیقتی‌ست در میانه‌ی هیچ‌کجا،
که سایه‌اش تا ابد
در جان تو می‌ماند.

سودابه پوریوسف

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد