ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بِگُذشت تمام عمرم پی فرصتی که گویم
به تو بر دلم چه بگذشت و دلت خبر ندارد
زده پرپر این دل من به هوای کوی عشقت
ننشست به هیچ بامی و به کس نظر ندارد
به جدال و جنگ با دل نشود رها ز مشکل
دل عاشقان به جنگی که در آن ظفر ندارد
چو یتیم بی پناهی که نشست بخاک راهی
گنهش چه باشد آنکس که به سر پدر ندارد
بنشین دمی کنارم بنگر به حالِ زارم
که چگونه دُر فشانست دل اگر که زر ندارد
نه بخود فتاده درعشق و نه من فکندم اورا
دل من اسیر عشق است و ازآن حذر ندارد
زده دل به مسلخ عشق تو بوسه بر لب تیغ
عشق رستم است وگویی خبر از پسر ندارد
ره عشق گفته بودند که هراس و ترس دارد
به، که نگذرد از این راه کس اگر جگر ندارد
زده آتشی بجان و دل من دو چشم مستت
چکنم به شعله چشمان تو چون نظر ندارد...
پژند محرر صفایی