بوی غربت میدهند روزهای من

بوی غربت میدهند روزهای من

بوی لحظاتم ا ،حال واحوال دلم

خانه امید من،بوی غربت میدهد

وهوای خانه ام سمی شده

هرچه داشتم هرچه بافتم هرچه ساختم

یک شب ناگاه همه پنبه شدند

گوئی دنیا وسقف اسمان برسر م هوار گشت

چرخ گیتی انقدر چراخاند مرا


چرخاند وچرخاند ....

هستیم بر باد رفت،عاقبت در سرنوشت

اشک واه وحسرت دیدار او

غرق غم ،اندوه ودرد ،سوختن ،محکوم

شدم،او که رفت ،باچشم خویش دیدم

که جانم میرود...اری،،،جانم میرود...

گر نویسم انچه باید زهجران وفراقش

مثنوی هفتاد من کاغذ شود

مریم مرادی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.