دل کندی و جان کندم بارانم و می بارم

دل کندی و جان کندم بارانم و می بارم
می‌رفتی و می‌گفتی از عشق تو بیزارم

این جمله شود هر شب در خاطره ام تکرار
تکرار پس از تکرار اما دل کند انکار

از حوصله و صبرم کاسه گذشت در رفت
دل پای تو ماند اما از پیکره ام سر رفت


دل شیشه‌ تو از سنگی با دل تو در جنگی
ای سنگ تو چه می فهمی از غم و دلتنگی

ای کاش که تو چشمانت روی سینه ات بود
این گونه دگر راهی تا به دل سنگت بود

می سوزم و می بازم می گیرم و می سازم
دل کعبه تو یا رب به عشق تو می نازم

محمد خوش بین

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.