گفتمـت ؛شعر نبودی که غزل خـــوانده شـوی

گفتمـت ؛شعر نبودی که غزل خـــوانده شـوی
عیـــن مهتاب شبــــی سر کش و آکنده شـوی
دیدنت ساده تـرین لحظه ی عاشــق شدنست
مثل یک خاطــــــره در پای دل افکنده شــوی
شاید این غائــــله در دیـــــن من اینبار تــو را
دست بیـــعت بــــزند جای خــدا,سجـده شوی
فرض کن خــــــواب من اینبارتورا لب زده است
می شــود؛ فرصت تــــکرار ...در آینــده شوی ؟

حتم دارم که کسی دست دعایش بــه من است
حکم آمین کـه رسد ...حاجت ایـــن بنده شوی ؟
کار سختی است ,غــزل گفتن از ایـــــن یار ولـی
گفتمت شعر نبودی... که غــــزل خوانده شـوی!

احمدمحسنی اصل
نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.