من اگر باشم و تو باشی و باران باشد

من اگر باشم و تو باشی و باران باشد
بوسه بر لب زَنَمت گر چه خیابان باشد

هوس ِ تنگ ِ در آغوش گرفتن هر دم
سخت ارزد که بها رفتن ِ زندان باشد

شب شود خواب کنم روح تو را وه چه شود
عشق ِ رویایی ِ من امر به فرمان باشد

گردنت برق زَنَد وسوسه می انگیزد
وای از لحظه ای که باز گریبان باشد

معدن قم برود در پی کار و بارش
وقتی از مزُه ی آن لب به نمکدان باشد

وقت باران که شَوَم سخت جوان و عاشق
کاش چترت به دمی مامن ِ اسکان باشد

تو اگر عاشقی و بی ایمان من چون تو
چه سخنهاست که در حالت ِ یکسان باشد

در ره عاشقی ات جان که نباشد چیزی
ارزدش گرچه مرا تهمت و بهتان باشد

وای از لذت هر بوسه به وقت دیدار
بهتر از سهمیه ی گندم کنعان باشد

لذت با تو نشستن ، خوشی آن آغوش
مثل یک چشمه که در آن گل ریحان باشد

عشق تو لایق یک عمر ِ بلند و بالاست
و همین خاک رهت هدیه به چشمان باشد

تو نباشی به شب و روز من امیدی نیست
چون مریضی نفسش روی به پایان باشد

آخرالامر بگو جان من و جان خودت
تا نَفس هست همین عشق به جولان باشد


خدیجه محمودی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.