در خیالم یاد چشمت می‌کند مجنون مرا

در خیالم یاد چشمت می‌کند مجنون مرا
می‌روم تا اوج مستی میشوم از خود رها

تا که لب وا می‌کنم دیوانه می‌پندارمند
حال من را کس نمی‌داند جفا کردی جفا


با همین اشکی که از چشمان من لبریز شد
می‌نویسم نامه ها اما نمی‌خوانی چرا؟

عمر من بر باد دارد می‌رود ای نازنین
اندکی با من بمان و زخم ها را کن دوا

پا در این دریای عشقت من نهادم ناگهان
موج این دریا مرا از یاد برد ای بی‌وفا

می‌نشینم در خفا با خاطراتت در دلم
با خودم آهسته می‌گویم چرا کردم خطا

کاش می‌شد تا که‌ با هم شعر را پایان دهیم
حیف اما بی‌خبر هستی ز احوالم حنا


محمدحسن عبدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.