حالا تو مراد منی و شعر مریدت

حالا تو مراد منی و شعر مریدت
حالا نفسی می‌شود آیا نکشیدت؟!

هر بار گره‌خورده نگاهت به نگاهم
یک چشم به حرف آمد و یک چشم شنیدت

دل‌بستگی ساقه خشکیده و ریشه‌ست
دل بستنِ انگشت من و موی سپیدت

بی‌عطر تنت سخت پریشانم و ای کاش
می‌شد کلمه از حجره عطار خریدت

ای شانه تو خانه‌ترین خانه ممکن!
سرمستم و در دست من افتاده کلیدت


دل را به تنم می‌کنم و با تو می‌آیم
پیراهن بخت است، الهی به امیدت!

#حسنا_محمدزاده

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.