افسوس ای فِسُرده چراغ! از تو

افسوس ای فِسُرده چراغ! از تو
ما را امید‌ و گرمی و شوری بود
وین کلبهٔ گرفتهٔ مظلم را
از پرتو وجود تو نوری بود.

دردا! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکل ناپیدا
گردد به عمق آینه‌ئی معلوم ...

یکباره رفت آن همه سرمستی
یکباره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم - ای کجائی کز بوسه
بر کام تشنه‌ام بزنی آبی؟


#احمد_شاملو

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.