گفتی که من شب تا سحر در حسرت سیمای تو

گفتی که من شب تا سحر در حسرت سیمای تو
گفتم اگر ماهم شوی چشم منَت بینای تو
گفتی مبادا روز من بی تو شبی غمگین شود
گفتم منم پروانه ای دور سرِ شبهای تو
گفتی بهاران می رود سوی چمن با بوی گل
گفتم چه حاجت بوی گل با عطر جان افزای تو
گفتی که مروارید دل پنهان شده در سینه ام
گفتم که صیدش می کنم از سینه ی دریای تو
گفتی که من در بزم دل در دام آتش می پرم
گفتم که من باران شوم بر شعله ی زیبای تو
گفتی غمم افزون شده کی میشوی غمخوار من
گفتم که غم پرور منم دل مونس غمهای تو
گفتی هوا خواهت منم شیدای سرگردان منم
گفتم که من دیوانه ای دلداده و شیدای تو
گفتی به خوابم سر بزن چشم مرا بیدار کن
گفتم ندارم خواب من تا سر زنم رویای تو
گفتی حسابت پیش من سنگین کمی هم بیش شد
گفتم ندارم هیچ من پیش تو و دنیای تو
گفتی که در صحرای غم خشکیده ساق و ریشه ام
گفتم که چشمم خیره بر آن قامت رعنای تو
گفتی شِنو فریاد من تا سقف دنیا می رود
گفتم سکوتم می کند در سینه ام نجوای تو
گفتی به مهرم خو مکن ترسی اگر از آبرو
گفتم مگو از آبرو سرگشته من رسوای تو


سجاد حقیقی

نفسم زیر آوار سنگین زمان می گیرد

نفسم زیر آوار سنگین زمان می گیرد
دل من ساکت و آرام در آن گوشه ی غم می گرید
شب تاریک زمین , بی امان بر نفسِ یخ زده ام می تابد
نه کسی هست , نه فریاد رسی می آید
شده این دشت پر از بالِ بهم بسته و بشکسته ی عشق
نه امیدیست به پرواز
نه امیدی که پروانه در این سردی ایام از این پیله ی تاریک بِروید
گرمی آه درون تا به زبانم برسد می میرد
دست سرمای زمستان نفس گرم مرا در میان غم و اندوهِ خزان می گیرد
اشک من نامده از گوشه ی محزون و پر از حسرت دل

کنج لبهای بهم دوخته از سوز سخن می سوزد
حسرتِ آغوشِ لطیفِ گل رُز,
شبنم یخ زده ی اشک مرا,
همچو آتش به دلم می ریزد

سجاد حقیقی