با کوله باری از شوق آمد دلم به سویت

با کوله باری از شوق آمد دلم به سویت
چشمان خسته ی من ناگه بدید رویت
قلبم به طبل خود کوفت فریاد عاشقی را
لرزید دل هماهنگ با ارتعاش مویت
عقل چموش و خامم تردید می پراکند
اما روان من مست از پاکیِ سبویت
پر شد پیاله ی جان از باده ی نگاهت
شد منتظر نگاهم بر آستان و کویت
بشکست خامه اینجا از وصف این حکایت
شاعر عنان ز کف داد از شوق گفت و گویت

محمدجواد مقصودی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد