دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن خود دوست شدم من که ندانم
می‌کنم عرض ارادت بر آن یار جفاکار
او گریزان ز من و من عقبش سخت دوانم
زجرها دیده‌ام از دوری آن یار فراری
گشت کاهیده تن و خسته شده روح و روانم
من که از عشق نگارم شب و روزم به فغان است
بس که نازش بکشیدم شده است ورد زبانم
من جوان بودم عشوه‌اش نموده است مرا پیر
غم عشقش بسوخت آنچه منم، حال من آنم
ز رَهِ صدق بُدم عاشق آن دلبر طناز
ولی سخره گرفت عشق و فزود ظن و گمانم
دل من برد ز کف لیلی، آن یار جفاکار
من ز عشقش شده مجنون و هم بدتر از آنم
من به او مهر ببستم او گسسته‌ست ز من دل
از جفاکاری و بی‌مهری‌ او سیر ز جانم
می‌رود نزد رقیبم سرزنده و دلشاد
من به یادش پریشانم و در آه و فغانم
دوست دارم به وصالش بکشم بال و پر امشب
گر رسم من به وصالش بدان در طیرانم
من ندارم دریغ جان بدهم بهر نگارم
او ز من سخت فراریست و من در حیرانم
من چو فرهاد غم یار نمودم تحمل
سال‌ها صبر نمودم و دگر بیش نتانم
می‌رباید ز کفم دل و منم واله و شیدا
رخت بر بست برفت نزد رقیب، من نگرانم
تو حسین از غم دلدار جفاپیشه حذر کن
دوست دشمن شد و من رفت ز تن تاب و توانم


حسین خلیقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد