زارعی بهر کار مزرعه خرید یک خری

زارعی بهر کار مزرعه خرید یک خری
خر مکار به وقت کارمیخوابیدوعری

هرچه افسارش کشید ازجا نخواست
چوب و تازیانه می زد بی هیچ اثری

دهقان حیران مانده بوددرکارخویش
تا اینکه فکر بکری رسیداش بر سری

خر سیاس را کرد تحریم از کاه وعلوفه
روزبعد بادستی پرزعلوفه میرفت بادلبری

زره زره می دادبه خر می رفت به پیش
خربیچاره بابار به دوش میرفت سرسری

بدین منوال چند روزی شد گذر ایام
خرهم آموخت نباشد مزدی بی باربری

آری دگر خر میشد پیش قدم بهرکار
به وقت کار عر می زد کار ای سروری

بله مزد آن گرفت جان برادر کار کرد
مزد یامفت چه بس هر انسان راخری


داودچراغعلی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد