میدانی من هم روزی یک پروانه بودم

میدانی من هم روزی یک پروانه بودم
از عشق شمع خود را در آتشش سوزوندم
میدانی این افسانه نیست یک راز عشق است
سوختن به پای عاشقی یک سرنوشت است
بال و پرم سوخت و به خاک و خون فتادم
ناگه که آه سختی آمد از نهادم
دیدم که شمع سرمست شده از رنگ و نورش
بیچاره شمع با دست خود می‌کند گورش
عمرِ منِ پروانه شاید بود دو روزی

میسوزم از اینکه تو هم آخر بسوزی
دردِ من، بال قشنگِ رفته ام نیست
میترسم از اینکه ندانی عاقبت چیست
میترسم از اینکه ندانی رسم دنیاست
آنکه بگیرد جانی خود، طعمه ی فرداست

ساناز ملکی واثق

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.