و تو روزی بر خواهی گشت

و تو روزی بر خواهی گشت
که دیگر امیدی نیست
و این تنهایی
سنگ مرمری را
بد در آغوش گرفته است
و تو غباری را شاید خواهی شست
از سنگ سرد زمستان آلود این تنهایی
بلکه از رد پای حسرت انگیز مه آلود
تو مانده است،
دیگر نه آهی مانده
و نه راهی ،
نه حسرتی باقی مانده
و نه پایانی که انتظارش بوده ای
از تو همان
رد پایی خواهد ماند
که در میان خروار ها نا امیدی،
بلاخره به خاکم خواهند سپرد
ولی برای تو
شانه ای هم برای گریستن نخواهدبود
و نه قلبی حتی برای شکستن
این تنهایی هم باقی نخواهد ماند
و تو این دلخوشی را
با تبسمی از میان برده ای.
این هم شاید ترفندی
از یک خواستن بوده باشد.


حاتم محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.