خواهم از عشق تو دل کندن و رفتن

خواهم از عشق تو دل کندن و رفتن
دست من نیست که این عهد شکستن

عهد و پیمانِ تو تارم همه پودم
کار تقدیر بُود رشته گسستن


دردم از حد بگذشته کرمی کن
جانِ محزونِ مرا درد نهفتن

من از این سنگِ صبوری که شکستم
بی تو یکباره که صد پاره شکستن

یک قدم بی تو که بردارم و باشم
سوی معبود دگر به که نشستن

مات و مبهوتم و در حسرت رویت
غرق رویای تو بودم دمِ خفتن

من زمستانِ تو را دیدم و گفتم
غصّه از من ببری وقت شکفتن

مهر را این رنجِ صبوری به زبان کم
مرد راهی تو اگر نیست به گفتن


سجاد حقیقی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.