نفسی در دل تنهایی شب تازه کنم

نفسی در دل تنهایی شب تازه کنم
قدم وقامت رعنای تو اندازه کنم
سحر از معجزه دیدن تو دم نزنم

تکیه بر آتش وباد وگل آدم نزنم
کاشف از نور مجرد به رخ حق نرسد
پرده از پرده دری ذات محقق نرسد
گذر از عالم عنصر به تقدر نتوان
کثرت ذات احد را به تغیر نتوان
مترتب شدن نور تو فانی نشود

در فنا زنده شدن جز به معانی نشود
به تماشای تو سروقت سحر می گیرم
خبرم کن که چنین از تو خبر می گیرم
در قفس بودم و انوار تو سرمستم کرد
مانده ام محو نگاهی که چنین هستم کرد.

هومن ایران زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.