ای دوست با آن همه ستم

ای دوست با آن همه ستم
که از تو دیدم
عشق تو بر دل دیوانه نشست

اسب درونم میدود
افسار از دست گسیخته است
میتازد در دشت احساس
با عقل دشمنی دیرینه دارد

گر نرود عشق تو از دل
عقل خفته کی شود بیدار
دل به دیگری داده این یار

ای دوست روا مدار
کافر شده از چشم خدا بیفتم
خود را آه و نفرین بر لب بگویم
تا خشم خدا بر من تحمیل شود

من دشمن صلح جوی توام
بین ما جنگی نیست
زیر لب زمزمه کن
خدا خدای من
دعا کن از عشق تو رها شوم

یا زمین و آسمان
دست به دست هم داده
زمین پاهایم را دربند بکشد
آسمان ابرهایش را
روی شانه هایم بار نهد
که جان بستانند از من
تا از عشق برهانند


رقیه مرادی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.