قصه همینجا شروع شد

قصه همینجا شروع شد
نردبانِ دلت را بالا رفتم
به پنجره ی چشمانت رسیدم
نگاهِ چشمانت
با نگاهِ دلت ،
همرا نبود
درچشمانت ، گریز ، دو دو میکرد
ودر دلت
ماندن
بودن
وشدن!

به کجا پناهنده شوم؟
سردرگمِ کدام تصویر نباشم؟
چشمانت را باور کنم یا دلت را؟

بین زمین دلت و هوای چشمانت
معلق مانده ام
دستم را بگیر
تا با تو و دلت و چشمانت
درفراسویِ عشق
قدم بزنیم.....


مژگان رشیدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.