من قدیمی بودمپلی
با سی و سه چشمِ گریان
وقتی از من میگذشتی
قصری آتش گرفته
که ویرانیاش را تماشا کردی و رفتی
مقبرهی پادشاهانکه هُرم سینهی بردهها هنوز
درونش زبانه میکشد
دیواری چینخورده دور خودم
کناره جادهی مفروش پروانههای مرده
افسوس !
حتی نسیم بال پروانهای میتوانست
به حالم بیاورد
من قدیمی بودم
تو
فردااز من که میگذری
از حالم چه میدانی ؟
شهاب مقربین