های و های هوی و هوی

های و های
هوی و هوی
نعره ی سپید موی،
پیر باد
سیلی پیاپی،
هبه میکند،
بر رُخَش
عاریان شاخساران.

سپیدِ سهمگین!
ای کفن‌دوزِ رؤیاهای فراموش!
بر پیشانیِ یخ‌زده ی پنجره‌ها،
نقشِ گناه می‌کشی!
و مَثَل‌های مُرده‌ی برف
بر لبِ بام ها می‌خوانی…

خون کهن زمین،
بهمن
به یاد آر،
که در خواب سنگین متقیان،
چه زهرها نمی خیزد؟
و در پناه پوشینه ی سفیدت،
با خوش خیالی
و حتی
آسودگی خیال
کَپَکْ گونِ نقره ای!
بر وجدان آرام شان می دود،
غفلتی شیرین و هراس آور،
رخوت گون،
کرختی شهدآگین گناهی سنگین.

ولی...
فردا،
با اولین نفس گرم خورشید،
این پرده خواهد گریست،
و شهر،
بار دیگر،
با چهره ای خیس و عریان
بر خواهد خاست...

مهدی مصری زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد