نقشه می گفت برو تا تل خاک.

نقشه می گفت برو تا تل خاک.
رگه هایی دیدم .از احساس .
قلعه ای بود میان دل تنگ.
نقشه ام سبز و مشجر شده بود.
وکمی دور تر از شرجی ذهن قطره ای بود که بر خاک افتاد
ساز کرنا زدم از خاطر جنگ.
ملتهب بود زمان.
در نفوذ ژئو رادار به آن قلعه روح و دل تنگ

دیدمش خفته چو یک دیو سپید در نت ضرب آهنگ.
زیر سر بنهاده گوهری داغ تر از آتش عشق
گرم و تابان چو خورونگ
بشنو ای همسفر خاک غریب.
گنج تو معجزه یافتن معدن ادراک خود است.

طالع دیدار

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد