| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شادی...
همچون ماهی کوچکیست
که پس از ساعتها انتظار،
پس از نشستنِ بیصدا بر لبِ آب،
سرانجام قلاب را میبلعد.
تو با قلبی لرزان و دستانی پُر امید،
او را بالا میکشی،
از دلِ تاریکیِ آب
به روشنایِ آفتاب...
و درست همان لحظه که
میخواهی در آغوشش بگیری،
همینکه لمسش میکنی، حسش میکنی،
یکباره تقلا میکند
از لای انگشتانت لیز میخورد،
قطرهای آب به صورتت میپاشد،
و پیش از آنکه بفهمی چه شد،
خود را میرهاند
و در چشم برهمزدنی،
در ژرفایِ آبیِ دریا گم میشود...
نه آنقدر نزدیک که مال تو باشد،
نه آنقدر دور که فراموشش کنی.
آنچه برایت میماند:
ردّ خنکِ قطرهایست روی گونهات،
ردّی خیس بر دستانت،
و حسرتی نمناک در جانت...
میثم علی شاه