شادی...

شادی...
همچون ماهی کوچکی‌ست
که پس از ساعت‌ها انتظار،
پس از نشستنِ بی‌صدا بر لبِ آب،
سرانجام قلاب را می‌بلعد.

تو با قلبی لرزان و دستانی پُر امید،
او را بالا می‌کشی،
از دلِ تاریکیِ آب
به روشنایِ آفتاب...

و درست همان لحظه که
می‌خواهی در آغوشش بگیری،
همین‌که لمسش می‌کنی، حسش می‌کنی،
یک‌باره تقلا می‌کند
از لای انگشتانت لیز می‌خورد،
قطره‌ای آب به صورتت می‌پاشد،
و پیش از آن‌که بفهمی چه شد،
خود را می‌رهاند
و در چشم برهم‌زدنی،
در ژرفایِ آبیِ دریا گم می‌شود...

نه آن‌قدر نزدیک که مال تو باشد،
نه آن‌قدر دور که فراموشش کنی.

آن‌چه برایت می‌ماند:
ردّ خنکِ قطره‌ای‌ست روی گونه‌ات،
ردّی خیس بر دستانت،
و حسرتی نمناک در جانت...


میثم علی شاه

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد