بی‌دریغ، با عشق، قلبم را کاشتی

بی‌دریغ، با عشق، قلبم را کاشتی
ببین چگونه در جانم رویید

با تو گره می‌زنم گرمای قلبت
بر سرمای جان من.
از بس گفتم: «ابر، اوست!»
هیچم شد با نگاهت...

چنان سکوت را شکستم
آتشی زدم به کبریت
که دریا آنی گرفت،
و جوی آب بهشت هم
نمی‌داند کیستم
اگر عاشقی باشد.

جنون،
تورا خواهد خورد...

و اگر نه...
من هیچم...
نباشم،
هیچم.

پوریا کرمی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد