نگاه کن که از تمام بودنم یه باغ سوخته از غمم

نگاه کن که از تمام بودنم یه باغ سوخته از غمم
که حسرت نگاه تو به انتها رسانده‌ام
من آخرین فریاد را در تو سکوت می‌کنم
این بغض‌های مانده. را با مرگ همسو می‌کنم
آرام بخوان آواز خوان این نوحه مرگ مرا
معشوقه‌ام خواب است عزیز با نوحه بیدارش نکن
در باور خیال من او عاشق من بوده است
این باور پوشالی رو با نوحه ویرانش نکن
از غصه‌ ام دق می‌کند شاید کلاغ خانشان
چون سالهاست در خانه‌اش مهمان ناخوانده شدم
از لحظه‌ای که دیدمش هر لحظه عاشق‌تر شدم

از روی زیبایی چو ماه از قد کمند و دلربا
با چشم بر هم می‌زنی. امروز تا آینده را
همچون منی که فاتحی بودم به عصر خویشتن چون صید سر بریده‌ای ناگه فتادیی‌ام به چاه
هم ز اسب انداختیم
هم ز اصل خویش دورم ساختی
با که گویم شرح این بخت سیاهی را
که بر من تاختی
این عشق هیچ حاصلی جز مرگ افسوس بر لبان من نداشت
یک نگاه اشتباهی در نگاهت
این همه زجر نداشت
این صید به دامت فتاده را دیگر رها مکن هر جور می‌خواهد دلت
مرگ را به جانش هدیه کن

هادی سلامی قهدریجانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد