مُرغِ جان پَر می‌کشد در آسمانِ مهرِ یار

مُرغِ جان پَر می‌کشد در آسمانِ مهرِ یار
تابِ هجران تا کِی‌ام؟ خسته‌دلم از روزگار

حاصلِ عمرم در این هجرانِ بی‌پایان بسوخت
لیک دارم چشمِ وصلش، جان فشانم بی‌شمار

خُرّمی اندر فراقِ حُسنِ جانان دادم
تا مگر دل، در غریبستان، دمی گیرد قرار

همچو مجنونی پیِ لیلای مَه‌رویی شدم
تا دَمی بالین نهد سَر آن نگار غمگسار

شورِ مستی در وجودم، گو جوان ماندست هنوز
کی شود دستم رسد بر آستینِ دوستدار؟

ما ز تن افکنده‌ایم این جامهٔ زهد و ریا
طعنه زد بر آینه، آن عابدِ شب‌زنده‌دار

بلبلِ غم دیده در طَرفِ چمن آواز کرد
سبزه کوچید از زمین، کی بازگردد نوبهار؟

زرد و پژمرده‌ام از سودای آن سَروِ خرام
عیب آن باشد اگر، دارد مرا چشم‌انتظار

هر که در وادیِ عشق آمد، به حیرانی رسید
ره نمود اول فسون، آخر نیامد گلعذار

دفترِ دل هر غزل با مهر او آغاز شد
در خیالم، مشقِ نامش را بدارم یادگار

مژده آورد دوش با خود کآن صبا پیغام دوست
شاهدا آسوده خاطر باش، آید شه‌سوار

شاهد روحانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد