| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
من خودم را
در آینهی چشم تو
خُرد کردم.
آواز پنهانم را،
به سکوتِ سنگینِ تو
بخشیدم.
آتشی شدم،
تا شاید
در نگاهت دیده شوم؛
نور شدم،
تا مسیر زیرِ قدمهایت
خاموش نماند.
پلی لرزان شدم،
در میانِ ویرانهی قلبم،
تا پناهِ چشمهایت.
خانهها،
زیرِ تنهاییِ من،
فرو ریختند.
دیوارها
سوختنِ مرا
به یاد دارند.
آینهها،
اندوهم را
به نور سپردند.
رهگذران،
صدای شکستنِ مرا
در عبورشان شنیدند.
اما تو؛
تنها مخاطبِ این نمایش بودی،
که پشتِ دیوارِ غرورت،
پشتِ پنجرهی سردِ سکوت،
سایهی مرا دیدی
و صدایِ عشق مرا
نشنیدی.
تو،
بیش از آنان
که مرا خواندهاند،
کمتر خواندی،
و بیش از همه،
مچالهام کردی.
تو،
افقی دروغین بودی،
که نور مرا دید،
اما مرا ندید.
تو،
سرابی بودی
در ویرانهی زندگیام،
که مرا از من دور کرد،
و همان دوری،
مرا دوباره
به من رساند.
ابوالفضل پارچه بافی