روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد

روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد
عشق آمد و بر سینه ی من جلوه گر افتاد
ابلیس نگاه تو مرا برد کجاها
بی آنکه بداند. دل من در خطر افتاد
عمری به دل خون شده ،اسرار، نهان بود
با آمدنت راز نها نم به در افتاد

روزی که خداوند ، بنا کرد جهان را
صد وسوسه بر پیکر ام البشر افتاد
ساقی ز جفا ریخت ،به پیمانه ی حوا
زان باده کزو ،بر دل آدم شرر افتاد
صد ناله ز اعماق وجودم به هوا خاست
روزی که گل ما به کف کوزه گر افتاد
مانده بودم چه کنم از سر دیوانگی ی عشق
آندم که مرا بر رخ ماهت نطر افتاد
دیدم که به بن بست نگاهت چه خبر هاست
روزی که به میخانه ی زلفت گذر افتاد
ما به امید نگاهی سر راه تو نشستیم
شاید که به زخم نگه ما ،اثر افتاد
ما جز ز کف ساغر تو باده ننوشتم
از سرخی لبهای تو ،خون در جگر افتاد
آن دم که مرا تیر نگاه تو رها شد
صبرم بشد از دست و دلم ، با خبر افتاد
چشمان تو روزی که مرا باده می داد
چرخی زد و از ناز نگاهت ، قمر افتاد
دیدم به خرا بات مغان لاله رخی را
صبری به دل آ مد ،چو نگاه سحر افتاد
دیدم که برون شد ، ز رخش نو ر خدایی
اعجاز نگاهش به سحر کارگر افتاد
حاشا که روم جز به در خانه ی عشقت
کین مو هبت از لطف تو و چشم تر افتاد


نادر خدابنده لویی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد