دیدم او را چون مهی در آسمان

دیدم او را چون مهی در آسمان
برد دل را بر سرایی بی نشان

یاد را در لحظه از جانم ستود
چشم جان را در تجلّی وانمود

چون زبان از چرخش افتاد آن زمان
عقل از جنبش گریزان شد نهان

نور او در سینه ام آتش فزود
در دل شب، آفتابش بی حدود

هر چه بودم، در شعاعش گم شدم
در عدم، با نور او همدم شدم

چشم وا شد، پرده ها از هم گسست
ماند جانم در سکوتی سرد و مست

دل از آن رویا به سختی بازگشت
چشم من از آسمان، بی راز گشت


ماند تنها حسرتی در عمق جان
تلخ کام از شهد آن صبح نهان

مصطفی نجفی راد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد