ای شبنم رخِ آشکارِ شب!

ای شبنم رخِ آشکارِ شب!
تا کی بر برگ خزان‌زدهٔ خاطرات می‌غلتی؟
می‌دانم ـ
هر قطره‌ات دریایی‌ست از ناگفته‌ها.
اما قلبم طاقت این همه درد ندارد.

به من بگو ـ
این همه استعفا برای استعیفا بهر چیست؟

نفسی بودی
که از ژرفای سینه برآمدی
چون مهتابی
بر دیوار فرسودهٔ وجود
و سایه‌ی محوی ـ
که روزگاری یکی بودی.
این همه بریدن برای رسیدن بهر چیست؟

نگاه آخرت،
چون کسوفی در قلبم نشست
می‌گویند: تا قیامت
زمهریری آمده است؛
قلبم قطب جنوب،
سوز سرمایی در شریان تنهایی‌ام می‌تپد.
این همه مهنت برای عزت بهر چیست؟

کولاک بی‌امان خاطرات
برف‌دانه‌های حسرتند؛
آب نمی‌شوند،
جواهر یخ‌زده‌اند
بر تاج تلخ گذشته.
این همه بهمن برای آرمیدن بهر چیست؟

کتاب زندگی…
چه بی‌رحم ورق می‌خورد!
به من نگفتی ورق برمی‌گردد؟
باد، برگ‌هایم را ربود
من با قایقی شکسته،
گرفتار در دریایی بی‌ساحل.
این همه توفان برای آرمش بهر چیست؟

طلوع می‌آید،
نه برای شستن سپیدی شب
که برای نشاندن زخمی تازه
بر پیکر بی‌جان امید.
این همه سوختن برای نورافشانی بهر چیست؟

سکوت ستاره‌های فراموشی
نغمه‌ای‌ست
همنوا با سمفونی قلبِ شکسته‌ام.
و شبنم‌های سحرگاه
اشک‌های بی‌صدای این ترانه‌اند.

بارها فریاد زدم:
«دنیا بس است!»
اما صدا،در گلویم مُرده بود.
اکنون، در فلات بی‌انتهای سکوت...
بر پُستُچی مه‌آلودۀ خیال،
برای آوازی که هرگز نامه نشد؛
نه پروازی مانده
نه فریاد فرودی؛
تنها زمزمه‌ای‌ست
مثل صدای پای رهگذری
در کوچه‌ای بارانی
که محو می‌شود
در انبار کهنهٔ فراموشی.

و من،
پشت پنجره‌ای سرد و مه‌آلود
با بوی نمِ بارانِ خاطرات در مشام
به صدای پای زمان گوش می‌سپارم؛
ثانیه‌ها
همچون مورچگان، تنم را می‌جوند.
و سینه‌ای پر غبار دارم
برای آوازی
که هرگز سروده نشد.

ای رفیق بی‌کلام شب‌هایم!
گریزت چه سود؟
ما همه مسافران ابری گذراییم،
رنگِ غروبی خاموشیم
که در دل تاریکی محو می‌شویم.
این همه گریختن برای رسیدن بهر چیست؟

اما همین نعمتِ گذرا بودن است
که هر زخمِ روزگار را
چون لمحه‌ای می‌کند؛
جرقه‌ای در تاریکی،
جوانه‌ای سبز
در شکاف سنگی ایام.

باشد شاید که این کورسوی امید
راه قاصدک‌های بی‌نوازش را روشن کند
که هنوز
در جست‌وجوی چشمان تو
پرواز می‌کنند.

نعمت طرهانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد