بهشت ماوا، تعریفش به وجد آرد آدمی را

بهشت ماوا، تعریفش به وجد آرد آدمی را
دیدنش آرزوی هر بنده یِ دوست داشتنی را

بهشتی دراین دنیای فانی به هم بافتیم
نِی ذره ای ز بهشت بَرین آنچه ما ساختیم

سر ذوق آرد، هنردوستِ دنیا دیده را
ز باغ گل و درختان پُر برگ و پُر شاخه را

گُلانی ز برگهایِ پهن و ساقه هایی ضخیم و بلند
ز ریشه هایی در هم پیچیده و همچون کَمند

سُفالهایی پر از گُلهای سفید وصورتی رنگ
گوشه ای دگر ، برگهایی لطیف و سبز رنگ

باغی رؤیایی از بر آرامش جسم و روح
ز دیدنش ،شادابی، سرشارست به وضوح

نگهداریش ز دست هنرمندی زیبنده روی
عمر خویش صرف علم و دانش ز استادی خوبروی

گُلبرگ و رَگبرگ و دُمبرگ تا همان گوشوارک
طراوت یابند جملگی ز سعی باغبان و حضور شاپرک


باغ زیبا همه اطراف و اکناف عِطر آگین کند
هنرمندان به بودن رنگین و ز تشویق آهنگین کند

محمد هادی آبیوَر

زفقر ،،گرمیِ گرما و سردیِ سرما در حذر آید

زفقر ،،گرمیِ گرما و سردیِ سرما در حذر آید
ز ثروت،، گرما برتر و سرما دلپذیر، در نظر آید

این خیالاتیست با خود کردن در روزگار
دور ز تحقیق پی بهانه گردند و هِی ماندگار

فقر و ثروت نِی از بر وقت سردی و وقت گرمی
من و تو سازیم آنرا بر طَبع گرمی یا طبع سردی

همینست زندگی، یکی در اوج و یکی در موج
با تلاشی بیشتر، شاید برتر شوند بر این زوج

گر عشق باشد در حیات ، سرما و گرما دلپذیر
گر عشقی نباشد در میان، فقر وثروت رویا پذیر

بارها سخره گرفتن ز گفتار ریش سفیدان
با عشق سر وسامان یابد زندگی این وآن

در پی تجملاتی واهی بی وقفه راه افتادند
تا جایی ممکن دویدند و از نفس افتادند

به هم نرسیدند بر زندگی پُر ساز و آوازشان
گرمی و سردی زندگی دانستند ز اوضاعشان

حال مثل گُل در گِل مانده اند و سرگردان
فقر وثروت پیش کشند و نامردیِ این وآن

خدا رحمی کند بر افکار یک مَن غازشان
نه خیر دنیا ونه پُر پیمان نیکیِ اعمالشان

وقتِ رفتن که رِسد، ترسان و لرزان ز مُردن
خرده گیرند بر بزرگان وخطاها را شُمردن

گر گوش شنوا داشتند دیروز و امروز و فردا
پریشانی نبود و نمی‌گشتند پریروز و پس فردا

محمد هادی آبیوَر

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کُشت

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کُشت
چون مال بدست آری هر دِین نتوان شست

چون شانس ز کار آری هر خبط نتوان کرد
چون زور به توان داری هر ظلم نتوان کرد

چون شال به کمر داری هر رقص نتوان کرد
چون یاس به دَمَن داری هر ناز نتوان کرد

چون عشق به کمین داری هر یار نتوان خواست
چون شور به خود داری هر دوست نتوان خواست

چون چوب بدست داری هر برگ نتوان ریخت
چون جان به کف آری هر خون نتوان ریخت

چون سور به زمان داری هر ساز نتوان ساخت
چون غور به تور داری هر شُرب نتوان ساخت

چون هنر به کار آری هر نقش نتوان زد
چون تیر به کمان داری هر شخص نتوان زد

چون مُشت بدست گیری هر باب نتوان زد
چون مُشک بدست آری هر عِطر نتوان زد


محمد هادی آبیوَر

حضرت فاطمه که جانها بر فدایش

حضرت فاطمه که جانها بر فدایش
دامن عدل به چنگ ، با توانش

در هم پیچید ظلم ظالمان
یک‌تنه بِبُرد آبروی مجرمان

ز حقارت آتش زدند درب خانه
حریف نبودن صاحبِ آن خانه


گر اجازت دادی مولایش علی
درهم کوبید فَک‌ها همچو یَلی

فاطمه همچو جنگجویی ز دوران
بر حسادت بودند زنانِ بی بُنیان

گر آید شجاعتی بر مردان جنگجو
بدان حَتم ، مادرش ز بنیان رزمجو

گریان نگَشت ز شکستنِ پهلویِ مُبارکش
گریان ز نبود پیامبر و آن سنّتِ مُطهَّرش

مدّاح بر غَلَط مباش ،ز رنجوریش گویی
شجاعتش دور و ذلیلیِ دشمنش نگویی

محمد هادی آبیوَر

در عجب مانی ، ز نادانیِ آنکس

در عجب مانی ، ز نادانیِ آنکس
رزق گیرد و خرجی کند بر ناکس

صبر خالق مجنون کند عاقل را
بی‌حیاتر مخلوقِ جاهل را

زمستیِ چند روزه، ای بی حیا
توبه ای قبل رفتن ، ای بینوا

گوش ده بر پندِ سخنرانِ فهیم
بخوان جمله یِ یارانِ سَمین

رقص رقاصان رقص بی رقصان
جشن چارپایان جشن بی پایان

خنده بر خندان خنده یِ خانان
گریه بر گریان گریه بر نالان

خویش وکیشانت جمله در دالان
توبه ای باید قبل هر هجران


محمد هادی آبیوَر

رعیت نِی به فقیر بودن

رعیت نِی به فقیر بودن
غنی هم رعیتی ز بودن

رعیت آنکه مطیع باید
اراده ز خود هرگز نیاید

رعیت عین بردگی آید
نی بر سایه و سادگی آید

رعیت مطیع محض گردد
شب و روز در حبس گردد

هان ای سرکش مغرور
رعیتی بیچاره،، حتی به گور

خوشی، به چند دود کردنت
دیدن و آنهمه رقصیدنت

رعیت کردنت ،،از پی وبنیان
ز داشتن چند سیم و سندان

باور نداری حرف حقی بر گوی
صبح نگشته ز انباری و جوی

محمد هادی آبیوَر

کُشتن خویش نباشد چاره یِ کار

شعری خواندم و مضمونش خودکُشی
گریستم در قفسِ خانه، همچو بی کسی

زشاعر تمنایی ز نگفتن شعرش با احترام
بایدش خون گریست بر احوالمان ز نبود اِکرام

کتمان حقایق چاره یِ درد نیست این زمان
ز شنیدن خودکشی، بی آبرویست در زمان

کوچکی و بزرگی، بینمان حریم نگشته
ریش سفیدی مضحکه و ملعبه گشته

گر مدیران حرمت موی سفید بر نیارند
مظلومی در خانه به ضرب و شتم بیارند

زین مشکلات دانیم شروران درکارند
جایِ دردِ دل، به خودکشی روی آرند

کُشتن خویش نباشد چاره یِ کار
دشمن شاد کند و مدیران بی عار

محمد هادی آبیوَر

سبزی پلو با ماهی ، بِکش براش چه ماهی

سبزی پلو با ماهی ، بِکش براش چه ماهی
زرشک پلو با مرغی ، سیب زمینیِ سرخی

باقالی پلو با گوشته، یواش بخور نسوخته
شویدپلو تو سفره ، یه دیس ببر تو حجره

کته پلوی عالی، خوردن داره تو ساری
شیرین پلو قدیمی ، دست پخت اون رحیمی

باقالی قاتویِ گیلان ، ببر به آس میلان
هویج پلویِ شیراز ، بزار رو میز نگیر ناز

رشته پلو ریش ریشه ، گوشت قلقلی ، پیش پیشه
عدس پلو با کیشمیش ، نذر ی بگیر پیش و پیش

لوبیا پلو با کوفته ، داغ که بودش تو فوت دِه
مرصع پلو ،خوش طعمه، لذیذ باشه بر همه

کلم پلویِ شیراز با قلقلی چه زیباست
آلبالو پلویِ مَلَس ، ترش و شیرینشم هست

بخور عزیز با مزه اون غذایِ خوشمزه
رنگین بشه سفره ها با بودنِ خربزه

محمد هادی آبیوَر

غُرشِ آسمان ، داد خبری تازه و دل نشین

غُرشِ آسمان ، داد خبری تازه و دل نشین
مژده پاییز و خزان شدنِ آن خوش نشین

غرشی  دگر نمود و ابراز وجود کرد
مخلوقات زمین منتظر سجود کرد

صدای رعد وبرق آمد و  نورش منثور شد
آسمان سیاه و ابری شدنش معلوم شد


بوی خاک ز نمناک شدنش ، آرامشی داد
بادی  وزید و نسیم بهاری ، هدیه ای داد

تمام شواهد از برِ بارشی عظیم بو د
بارانی  نیامد ، گویا ابرها ناوَزین بود

دگر بار شنیده شد غرشی مَهیب از آسمان
هیچ بارش و باریدنی ، ندیدن این وآن

نور خورشید ، تکاپو ، ز تابیدن از روزنه ای
ابرها در هم آمیخته و ندادندش  اجازه ای

خلایق هاج وواج از آسمان ، به نبودنِ بارشی
ایراد ز ابرهای تیره یا نباریدن ز دُعایِ گالیکِشی

طبیعت نیارد نُقصانی  ز خود در  هیچ زمان
چو  باشد مدیری مقتدِر ،همچون  خدای مهربان

چنانش ، بارد یا نبارد ، به سیل بارد یا نَمنَمک
اراده یِ ایزد بوَد به دنیا ،حتی به نان ونمک

محمد هادی آبیوَر

سرفصل هر امیدی، شان نزول خواهد

سرفصل هر امیدی، شان نزول خواهد

               سرسبزی وجودت ،بَطن حضور خواهد

در انتظار موعود، لازم بوَد منذور

               قلب  سلیمی باید، نِی انتقام ،منظور

محمد هادی آبیوَر